حال و هوای اسلامی کردن علوم انسانی
|
|
نویسنده: مرتضی رضوی
منبع: سایت بینش نو
آنچه لازم است یک گوهر کوچک است که عالمانه و هنرمندانه تراشیده و سفته شود، نه صخره سنگ عظیم بی قواره و ناسفته گرچه با ادبیات شیرین رنگ آمیزی شده باشد.
فرایند، فرایند ساده و مشخص «ماست سازی» است، نه مراحل طولانیِ فرایند کشک اندر کشک.
حکایت حال را با مَثَل شروع کنیم:
مَثَل اول: گفتند کلاه بیاور رفت سر آورد.
مَثل دوم: آنچه برای زراعت باید، برای هرس درخت نشاید.
شأن نزول این مَثَل: پیر با تجربۀ روستا، در کوچه روی سکوی کوچک درگاه خانۀ خود نشسته بود، شیرزاد را دید که پشت فرمان تراکتور نشسته، گاو آهن، کلتاوات، تیغۀ بزرگ هموارکن، و... همۀ ابزار و آلات زراعت را به یدک کش تراکتور بار کرده و می آید. وقتی به موازی پیر رسید ترمز کرد:
سلام پیر و سرورما.
پیر: علیک السلام، اُغُر به خیر، به کجا می روی؟
شیرزاد: می روم باغ بزرگ را هرس کنم، این وسایل را خودم می برم گفته ام کریم بیل بیاورد، بهرام کلنگ، جمشید شنکش، بهمن شمشه، هرمز تراز، و...
سگرمه های پیر درهم رفت، اخم از ابروهایش آویزان شد.
شیرزاد: چرا پیر ما شگفت زده شد؟
پیر: نه تعجب نکردم، از این که به هدفت برسی مأیوس شدم؛ باغ مسکین هرس نخواهد شد از بین خواهد رفت.
شیرزاد: از شما بعید است که پیشداوری کنید؛ پیشداوری فکر نکوهیده ای است.
پیر: این پیشداوری در نتیجۀ کار تو نیست، بل داوری دربارۀ اصل اقدام و حرکت تو است؛ با این ور وسایل که تو می روی و هیچکدام ابزار هرس نیستند، اصل و اساس کارت لنگ است.
مَثَل سوم:
|
چون که بانو ماست را نشناخته |
|
هی به کشکش آب و آرد آمیخته |
|
آد قویان آد خوش قویوب |
|
خان بگمدن هوش اویوب |
گویند: ماست آخرین پدیده در میان لبنیات است و قبل از آن کره را مستقیماً از شیر می گرفتند. ماست را ترکان بلغاری کشف و ابداع کردند نام آن را «یُوقُورت» گذاشتند. پیش از آن، آنان و همۀ نژاد ترک به کشک «قورُت» می گفتند که به معنی «خشکه= خشک شده» می باشد و در میان لبنیات طولانی ترین مراحل تولید را دارد.
اما دربارۀ «یُوقُورت» نظرهای مختلف ابراز شده است؛ برخی می گویند «یُو» با صیغۀ «امر» به معنی «بشوی» است لیکن وقتی که با واژۀ دیگر ترکیب می شود به معنی «آبدار»، «نمین» و «نمدار» به کار می رود؛ یوقورت یعنی کشک آبدار. دیگرانی گفته اند اصل آن «یانکی قورت» است که مخفف شده، یانکی معانی مختلف دارد از آن جمله «واپسین» است و یوقورت یعنی کشک واپسین، کشکی که بعداً پیدایش یافته است.
پیدایش چنین پدیده ای قهراً در ادبیات و محاورات روزمرّۀ مردمان جهان آثاری را در پی داشت، مثلاً مردم عرب به شیر «لَبَن» می گفتند و لذا به فرآورده های مختلف از شیر، لبنیات گفته می شود. عرب ها وقتی که با پدیدۀ ماست روبه رو شدند در صدد انتخاب نامی برای آن برآمدند. برای این کار چه کسی بهتر از مردم بصره که از آغاز پیدایش شهرشان مدعی رهبری علوم ادبی عرب بودند.
بصره تنها جائی از سرزمین عرب است که دامدارانش گاومیش داری هم می کنند. ماست گاومیش سفتترین ماست است که در مقام تمجید و مبالغه می گویند «مثل خشت» است.
از طرف دیگر، عرب ها به خشت «لَبِن» می گویند، بصریان با ملاحظۀ تناسب میان «لَبَن» و «لَبِن» و با عطف توجه به تمثیل مبالغه آمیز ماست گاومیش به خشت، ترجیح دادند که به ماست لَبَن گویند و نام دیگری برای شیر بگذارند، و چون ادیب بودند واژۀ «حلیب= دوشیده» را برای شیر برگزیدند. شایسته بود از آن پس به جای لفظ «لبنیات»، «حلیبیات» به کار برند که نکردند.
ترکان دیگر، به ماست «قاتق» گفتند؛ یعنی چیزی که می توان آن را آمیزۀ نان کرد و خورد، که فارسی آن «خورشت» و «نانخورشت» می شود.
واژه ماست در فارسی دستکم قدمتی معاصر با سعدی دارد:
غریبی گرت ماست پیش آورد دو پیمانه آب است و یک چمچمه دوغ
برخی ها ریشۀ واژۀ ماست را در زبان سانسکریت دانسته اند که جای تأمل دارد. لیکن به هر حال اصالت دیرین فارسی ندارد زیرا هیچ اشتقاق و واژۀ هم خانواده ای ندارد. یا از زبان دیگر آمده که بعید است، و یا صرفا یک نامگذاری (باصطلاح ادبی) فی البداهه و «ارتجالی» بوده است، و ارتجال در هر زبانی یافت می شود.
به هر حال؛ خیلی از مطلب دور نشویم وبرویم سر داستان:
خان بانوئی برای اولین بار ماست را دید نام آن را پرسید، گفتند «یوقورت». گمان کرد که ماست را از قورت (کشک) درست می کنند، رفت شیرها را جمع کرد مراحل طولانی کشک سازی را طی کرد، کشک را سابید، هر چه آب یا موادی از قبیل آرد و غیره بر آن می افزود، ماست نمی شد. اما دست بردار نبود مرتب تجربه ها و آزمون ـ خطاها را تکرار می کرد.
چون که بانو ماست را نشناخته هی به کشکش آب و آرد آمیخته
شخصی از قبیله، کار او را دید و گفت:
آد قویان آد خوش قویوب خان بگمدن هوش اویوب
نامگذار نام خوبی گذاشته این خان بیگم است که هوش ازش پریده
و ادامه داد: کار آسان، راه نزدیک، و مراحل فرایند آن بس کوتاه است؛ شیر را گرم کن و یک انگشت از آن ماست که برایت آورده اند در میان آن قرار ده، ماست می شود.
از آن پس «خان بگمدن هوش اویوب» یک مثل شد.
راهی که ما در «اسلامی کردن علوم انسانی» می رویم بی شباهت به برنامۀ آن خان بانو نیست؛ صدها عنوان، بن واژه، کارواژه، سرفصل، اصطلاح، تعبیر، ساده یا مرکب، را از عرصه و پهنۀ علوم انسانی و عرصه های دیگر برداشته و میان افراد توزیع کرده ایم که بر سر هر کدام از آن ها بلائی بیاورند: تغییر کاربرد دهند، یا معادل سازی کنند، یا ساده را مرکب، مرکب را ساده کنند، یا جهت معنائی آن ها را دستکاری کنند. تا با این روش و روند ما را به علوم انسانی اسلامی برسانند.
حقیقت این است که ماهیت و جایگاه موضوع را گم کرده ایم، و هیچ نیازی به این کار ها نبود و نیست. کار ما خیلی محدود است و تعداد محورها که باید کار کنیم به تعداد انگشتان یک دست نمی شود.
آنچه مورد طلب است یک گوهر کوچک است نه یک صخره سنگ عظیم، یک «ماست مایه» است نه مراحل طولانی کشک سازی و سپس مراحل کشک سابی. زیرا که علوم انسانی غربی (همان طور که خواهد آمد) گرچه به بن بست رسیده اما انصافاً کشک نیست و اگر کشک هم باشد با سابیدن و آمیختن آن با آب حیاتبخش اسلام، به هدف نمی رسیم و هر دو را خراب می کنیم
مقصودم سلب ارزش کاری از این کارمان نیست، هر کار علمی حتی اگر مصداق «چرخانیدن لقمه به دور سر» باشد، و حتی اگر به نتیجۀ مطلوب نرسد، باز مفید و ارزشمند است. مقصودم این است اگر چنین پیش برویم، زمان سپری شده، فرصت سوخته، و اصل هدف فرسوده می شود و تا حدودی هم شده است، و نگرانی از همین است.
وقتی به خوبی و به درستی و به سلامت به هدف می رسیم که بدانیم این کار از نظر کمیت و گستره، بس کوچک و محدود، و از نظر کیفیت بس زیبا، عمیق، ظریف، و علمی است.
برای شرح این مطلب، موضوع را از اولین روزی که این موضوع مطرح شد و واکنش های موافق و مخالف را در پی آورد، در بیان کاملاً مختصر، بررسی می کنم:
با گذشت زمانی طولانی از مطرح شدن «اسلامی سازی علوم انسانی»، گرچه اصل موضوع به جائی نرسیده اما مسائل زیادی روشن شده است هم از جانب منتقدین و هم از جانب طرفداران آن.
از یک دیدگاه، این روند را باید مبارک دانست زیرا که موضعگیری ها را وگونه های مختلف نظرها و بینش ها را روشن کرده است، حتی می توان گفت برای یک متخصص جامعه شناسی که بخواهد جامعۀ علمی ما را بررسی کند، زمینۀ خوبی فراهم شده است. و با جسارت می توان گفت که مسئله برای یک روان شناس اجتماعی که بخواهد در جامعه علمی ما روان شناسی کند نیز دقیقاً چنین است؛ او امروز می تواند گرایش های مختلف اهل دانش ما را با بینش تخصصی بررسی کند که چه کسی متعبدانه و با روحیۀ غیر علمی برخورد می کند؛ خواه متعبدانه در برابر دین اسلام، و خواه متعبدانه در برابر غرب باشد.
و چه کسانی با مسئله برخورد علمی دارند؛ خواه علمی و استدلالی اسلامی و خواه برخورد علمی و استدلالی غربی.
متاسفانه هر دو جانب و هر دو جریان مغلوب تعبد هستند، بنده می خواهم ادعا کنم که در هر دو طرف حتی یک نفر هم ندیدم که برخورد تعبدی نداشته باشد هر کسی یا بینش تعبدی (در این موضوع غیر تعبدی) اسلامی دارد، یا متعبد در برابر غرب است.
شرح این ادعا: ابتدا جانب و جریان منتقد: اینان با توجه به سخنان اصولی و اساسی شان، در عنوان های زیر قرار می گیرند:
1- تفکیکیان: اینان می گویند: علم یک حوزۀ مخصوص به خود دارد، و دین یک حوزۀ دیگر؛ بنابر این چیزی بنام «علوم انسانی اسلامی» معنائی ندارد.
بررسی: در عبارت خیلی مختصر باید گفت: اینان مصادره به مطلوب می کنند، زیرا همین گفتۀ شان هم بر مبنای علوم انسانی غربی است و هم اصل موضوعِ مورد بحث و اختلاف. اینان توجه ندارند که اصل بحث بر سر همین گفتۀ شان است، که آیا این سخن درست است و براستی حوزۀ دین و علم از هم جدا هستند؟؟
این حضرات باید از این گفتۀ شان دفاع علمی بکنند که هرگز نکرده اند، و صرفاً با تقلید از غرب آنهم تقلیدی که حتی در ماهیت تقلید بودن خود نیز نادرست است؛ یعنی نمی توان به آن تقلید گفت، زیرا مراد غربی ها از دوگانگی حوزۀ دین و علم، جدائی دین مسیحی از علم است، نه مطلق دین.
و این یک واقعیت است که مسیحیت هیچ عنصر علمی ندارد و لذا در غرب میان ایمان و علم تباین هست، و یک فرد معتقد به مسیحیت ناچار است دو جنبۀ شخصیتی داشته باشد با یکی ایمان داشته باشد و با دیگری به علم و دانش ارزش دهد. و همین دوگانگی شخصیتی است که از آغاز رنسانس تا به امروز روح فردی و اجتماعی، و نیز شخصیت فرد و شخصیت جامعه را در تعارض (بل در تناقض) قرار داده و به شدت آزار داده و می دهد.
بنابر این آنان که در جامعۀ علمی ما این دو حوزه را تفکیک می کنند، شناختی از دین اسلام ندارند، و باید یکی از دو راه را در این مسئله برگزینند:
الف: یا اثبات کنند که مطلقِ دین، و همۀ ادیان از آن جمله اسلام، غیر علمی هستند و حق ورود به حوزۀ علم ندارند.
ب: یا وارد موضوع «اسلامی سازی علوم انسانی» نشوند و یک مسئلۀ مهم علمی را ژورنالیته نکنند.
زیرا این موضوع یک موضوع کوچک، یک موضوع فقط ایرانی، یک موضوع منطقه ای و منحصر به جامعه های اسلامی نیست که مانند یک مسئلۀ سادۀ اجتماعی در یک جامعه تا حد ژورنالیته سقوط کند.
زیرا این موضوع (اسلامی سازی) یا یک طرح درست و صحیح است؛ که در این صورت یک برنامۀ جهانی خواهد بود و علوم انسانی را در سطح کل جهان متحول خواهد کرد. و یا یک طرح نادرست است و در این صورت برای یک جامعۀ کوچک، و حتی برای مطرح شدن در یک دانشکده هم ارزش نخواهد داشت. و اگر ما مسیر را درست انتخاب کنیم و درست پیش برویم، این درستی و نادرستی اصل آن، روشن خواهد شد و قضیه به داوری نهائی خواهد رسید.
به نظر بنده (و گمان می کنم نظر همگان چنین باشد) حضرات تفکیکیان باید به حدی سماحت داشته باشند- و دارند- که اجازه بدهند این برنامه پیش برود، زیرا رسیدن به داوری نهائی در این موضوع دستکم به هزینۀ مالی و کاری آن، می ارزد.
2- مرعوب شدگان: استفاده از واژۀ «مرعوب» در این جا با نیت منفی و احیاناً با عنصر تحقیر نیست، حمد خدای را که به همۀ اهل دانش هم احترام قائلم و هم ارزش. مقصودم «رعب طبیعی» است که یک واقعیت است در هر انسانی.
اینان عظمت و عمق و گسترۀ علوم انسانی غرب را می بینند و نیز کار عظیم و زحمت هنگفتی که برای آن هزینه شده، را مشاهده می کنند، و حتی فوائد و منافع آن برای بشر، را نیز می بینند، و به دفاع از آن می پردازند.
با اذعان به عظمت، گستره، کار، زحمت و منافع علوم انسانی غربی، آنچه باید این حضرات به آن توجه کنند این است که: خود این علوم و دست اندرکارانش در غرب هستند که اعلام می کنند: امروز این علوم جوابگوی سؤالات و مشکلات بشر نیستند. هم خودشان و هم علوم شان واقعاً به بن بست رسیده اند. پس ما باید در پرستش این علوم کاتولیک تر از پاپ نباشیم.
3- کمیت گرایان: اینان می گویند: حذف علوم انسانی غربی و جایگزین کردن علوم با ماهیت دیگر، حتی اگر یک کار صحیح هم باشد زمان طولانی ای را لازم گرفته است که باید با روند کُند «تحولات خود جامعه» باشد زیرا که همیشه هر تحول اجتماعی یا عوامل مزمن و حرکت ناپیدا داشته و یا عوامل و حرکت مشهود بطیئ. پس این کار از نظر اصول جامعه شناسی باید با طبیعت طبیعی خود متحقق گردد، نه با «عوامل برخاسته از آگاهی های فردی یا با ارادۀ یک جریان».
به حضور اینان باید گفت: اولاً: از کجا معلوم که همین «اقدام ارادی برخاسته از آگاهی ها»، محصول یک روند تاریخی علل و عوامل مزمن و ناپیدا، نیست. و از کجا معلوم که پیدایش این موضوع و این مسئله در جامعۀ ما مراحل لازم از نظر اصول جامعه شناختی را طی نکرده است.
ثانیاً: اساساً چیزی بنام «حذف علوم انسانی موجود»، به هیچوجه در میان نیست؛ حتی در این برنامه کاری با نظریه هائی که غلط بودن شان مسلّم شده، نداریم. علوم انسانی به جای خود محفوظ و محترم می ماند.
مسئله فقط یک مسئلۀ مبنائی است، و موضوع کاریِ ما در این ماجرا خیلی محدودتر از «حذف» است نه نیازی به حذف هست و نه حذف، یک کار علمی است، حذف محصولات عظیم علمی یک کار ضد علمی و در واقع جاهلانه است.
با بیان دیگر: مسئله بر سر کلید یا کلیدهای مفقوده است که باید آن کلید و کلیدهائی که به شماره انگشتان یک دست نیستند شناسائی شود تا علوم انسانی را (که خود غربیان به واماندگی آن تصریح می کنند) از بن بست خارج کند.
بحث در عرصۀ روان شناسی، روان شناسی اجتماعی، جامعه شناسی، مدیریت، سیاست، اقتصاد و... نیست، همگی سرجای خود هستند. وقتی که کلیدها و مبانی شناسائی شد همۀ ره آورد این علوم مانند مهره های تسبیح با نظام صحیح بر نخ این مبانی، خود به خود و هماهنگ چیده می شوند و پالایش نیز می شوند.
این کلیدها و مبانی، فقط در متن علمی بنام «انسان شناسی» مفقود شده اند. هر تعریفی از «انسان» داشته باشید، همۀ علوم انسانی از آن پیروی خواهند کرد.
بنابر این، ما در این برنامه نه تنها هیچ چیز را (حتی یک کلمه را تا چه رسد به قواعد) حذف نمی کنیم و اساساً کاری با متن علوم انسانی نداریم غیر از کاری که در «انسان شناسی» و تعریف انسان، انجام دهیم.



