سامری انقلاب
معروف است که «انقلاب فرزندانش را می خورد» و این در هر انقلابی با درصد معین و ویژه به خود، درست است و تاریخ انقلاب ها کاملاً این واقعیت را تایید می کند.
هر کدام از افراد پیش از پیروزی، ایده و آرمانی در سر دارد و ترسیم و تصویری از جامعه پس از پیروزی، در ذهن خود ساخته است و با بیان دیگر: هیچ فرد انقلابی نیست که در ذهنش یک مدینه فاضله نداشته باشد. و بدیهی است این همه مدینه ها که در آن همه ذهن ها هستند، هیچ کدام با دیگری مساوی و مطابق هم نیستند هر کدام با دیگری فرق هائی دارند، گاهی این فرق ها اساسی و در اصول پایه ای مدینه ها است و جامعه پس از پیروزی نمی تواند مطابق همه آن ها باشد.
و این اولین نطفه بزرگ و چاشنی هنگفت بروز اختلاف ها در فردای پیروزی است.
این که گفته اند «هیچ دو متّحد سیاسی ندیدم مگر در واقع به شدت مخالف همدیگر بوده اند» باز درست است به ویژه درباره انقلابیون در فردای پیروزی. زیرا متحدان که جمع شده جریان یا حزبی را به راه می اندازند و ظاهراً متحد هستند هر کدام مدینه فاضله ویژه خود را در ذهن دارد که با ذهن دیگر اعضای حزب، سازگار نیست.
احزابی که در پس پیروزی انقلاب پدید می شوند (نه هر حزب)، این ویژگی خاص را دارند که اعضای شان با صداقت کامل در کنار هم قرار نمی گیرند هر عنصری (بدون استثناء) از اعضای دیگر استفاده ابزاری می کند. زیرا هیچکدام به مدینه مورد نظر دیگری اعتقادی ندارند.
در نتیجه: حزبی که قدرت را به دست می گیرد و نسبت به راه خود نیز کاملاً ایمان دارد، همیشه در درون خود دچار تعارض بینش ها است و این تعارض روز به روز زاویه باز کرده و یک رقابت شدید را موجب می گردد. هر چه زاویه باز تر می شود، رقابت نیازمند ابزار های دیگر می گردد تا جائی که یک طرف به زیر پا گذاشتن اصول (و آن انگیزه و علّیّت هائی که انقلاب را به وجود آورده بود) می گراید. گرایشی که با تمسک به «واقعیت گرائی» توجیه می شود.
در حالی که اصل و اساس انقلاب (هر انقلاب طبیعی) بر علیه واقعیت های موجود جامعۀ قبل از پیروزی و اساساً بر علیه روحیه و بینش واقعیت گرائی است و انقلاب و انقلابی بودن یک ایده و آرمان است.
هر انقلاب اصیل پس از پیروزی، میان حقیقت گرائی و واقعیت گرائی گرفتار می شود:۱ حقیقت گرائی پای بندی به اصول و ارزش ها را ایجاب می کند
و واقعیت گرائی نادیده گرفتن آن ها را.
این اصل را قرآن به روشنی با یک مثال تاریخی شرح داده است: ماجرای موسی(ع) و سامری. سامری یک فرد انقلابی حتی از تند روها و چاشنی های انقلاب در نهضت موسی بود. پس از آن که از خلیج قلزم (خلیج سوئز) عبور کرده و به صحرای سینا رسیدند تنظیم نظام جدید مطابق مدینه فاضله ای که در نظر موسی(ع) بود، شروع شد که با مدینه ذهنی سامری سازگار نبود. سه فرق اساسی میان اندیشه او و موسی وجود داشت:
الف: موسی حقیقت گرا بود و سامری واقعیت گرا.
ب: موسی در صدد کاشتن بذر یک آئین و دین بود که در دراز مدت و طول تاریخ بقا داشته و ثمر دهد. سامری در صدد ساختن یک جامعه در کوتاه مدت که یک جامعه رفاهمند و به نظرش یک جامعه نمونه باشد.
ج: موسی در صدد یک جامعه ای بود که همه اصول و فروع آن شبیه هیچ کدام از جامعه های آن روزی (مصر، بین النهرین، فنیقیه و...) نبود. اما سامری دقیقاً در صدد الگوگیری از جامعه پیش رفته و توسعه یافتۀ آن روز مصر، بود.
سامری معتقد بود که باید بنی اسرائیل آن چه را مصریان عمل کرده و جامعه شان را به جای گاه مقتدر ترین جامعه آن روز جهان رسانیده اند، گام
به گام به اجرا بگذارد و ساعتی از زمان را در این راه از دست ندهد، او در صدد تاسیس اولین عامل و اولین اصل اجتماعی مصریان، در میان قوم خود بر آمد؛ که عبارت بود از «گاو پرستی»، می خواست شبیه و همزادی از «آپیس» گاو پیشانی سفید مورد پرستش مصریان را، در میان بنی اسرائیل تاسیس کند.
عدّه ای را برای تماشای شهر قلزم برد و به ذهن شان القاء کرد: می بینید که در آن طرف خلیج مصریان آپیس را می پرستند در این طرف نیز قلزمیان چنین هستند، همه مردمان پیش رفته جهان این کار را می کنند اینک ما که از بردگی و اسارت رهائی یافته ایم باید راه آن ها را برویم، مگر موسی از ما «توحید» نمی خواهد به خواسته او عمل می کنیم فقط و فقط یک بت گاو داشته باشیم که عین توحید است.
برگشته به موسی گفتند: يا مُوسَى اجْعَلْ لَنا إِلهاً كَما لَهُمْ آلِهَةٌ قالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُون۲: ای موسی برای ما معبودی قرار ده همان طور که آنان (مردم قلزم) معبود هائی دارند. گفت: شما مردمی جهل گرا هستید.
موسی به سخنرانی و توضیح انحرافات جامعه مصر و قلزم می پردازد تا ذهن مردم را روشن کند که قرآن خلاصه آن را چنین آورده است: إِنَّ هؤُلاءِ مُتَبَّرٌ ما هُمْ فيهِ وَ باطِلٌ ما كانُوا يَعْمَلُونَ: اینان (گاو پرستان) در آن (فرهنگ) که هستند در عقب ماندگی و بی هوده گرائی هستند.
لغت: تَبَرَ: هلک.
ونیز: تَبَّرَ: اهلک
اَتْبَرَ عن الامر: تأخّر عنه.
مُتبَّر: عقب مانده شده و به هلاکت کشیده شده.
در این سخن موسی(ع) به دو اصل مهم اشاره شده:
الف: با صیغۀ اسم مفعول «مُتَبَّر» می گوید: سران و مترفون آنان، آنان را به بی راهه کشانیده اند و چنین نظام اجتماعی فقط به نفع سران مترف است و به زیان و مشقت و گرفتاری مردم است مگر ظلم و تباهی را در جامعه مصر ندیدید.
هلاک: مشقت بیش از حدّ و سختی جان فزا.
ب: اگر صبر کنید یک نظام انسانیت مدار و عدالت محور برای شما تنظیم خواهم کرد. و گفت:
أَ غَيْرَ اللَّهِ أَبْغيكُمْ إِلهاً وَ هُوَ فَضَّلَكُمْ عَلَى الْعالَمينَ: آیا غیر از خدا، خدائی برای شما قرار دهم در حالی که او شما را بر مردمان جهان ترجیح داده است- ؟!
می گوید: برای شما که مردم برگزیده خدا هستید سزاوار نیست که از دیگران الگو بگیرید، این جاهلانه است که افضل از مفضول الگو بگیرد. اجازه بدهید تا جامعه نمونه را بسازم که الگوی جهانیان باشد.
ظاهراً مسئله تمام شد. اما جریان سامری بی کار ننشست عده ای از مردم را تحریک کردند که از موسی امکانات رفاه فوری بخواهند:
يا مُوسى لَنْ نَصْبِرَ عَلى طَعامٍ واحِدٍ فَادْعُ لَنا رَبَّكَ يُخْرِجْ لَنا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ مِنْ بَقْلِها وَ قِثَّائِها وَ فُومِها وَ عَدَسِها وَ بَصَلِها قالَ أَ تَسْتَبْدِلُونَ الَّذي هُوَ أَدْنى بِالَّذي هُوَ خَيْرٌ اهْبِطُوا مِصْراً فَإِنَّ لَكُمْ ما سَأَلْتُم۳. از موسی سبزی خوردن، خیار، سیر، عدس، پیاز، نیز می خواستند. گفت آیا آن چه (ایمان، آزادی و استقلال) را که خیر است با این خواسته های پست عوض می کنید بریزید (برگردید) به مصر۴ در آن جا این خواسته های شما هست.
جامعه 000/400 نفری بنی اسرائیل در زاویه جنوب غربی صحرای سینا تمرکز
کرده بود که از طرف شرق تا حومه شهر قلزم و در جانب غربی کوهستان سینا در نوار پست ساحل مدیترانه تا نزدیکی های غزّه در شمال، پخش شده بودند. موسی برای دریافت تورات به بالای کوه رفت، اعلام کرده بود که مسافرتش 30 روز خواهد بود. خداوند 10 روز نیز به آن افزود. شبکه تشکیلاتی سامری در میان هر 12 قبیله بنی اسرائیل شایع کردند که: موسی پیامبر است و هرگز دروغ نمی گوید اینک 30 روز که او تعیین کرده بود پایان یافته اما او برنگشت بی تردید او مرده است ما باید خودمان دست به کار شویم و جامعه مان را بسازیم. و بدین سان نظر اکثریت را جلب کرده و اولین اصل از اصول جامعه مورد نظر خود را تاسیس کرد؛ تندیس گاو نر ۵طلائی رنگ را از طلا ساخت و مردم را به پرستش آن دعوت کرد.
مولّفه هائی که گره کور ایجاد کرده و بینش جامعه را کور
می کنند:
سامری به حدّی به اصول تمدن پیش رفته مصر شیفته بود که از هر فرصت برای ایجاد اصول آن در جامعه خودش استفاده می کرد. موسی از این فتنه نیز رهائی یافت. در محاکمه سامری یک چیز از او پرسید و او را به یک چیز محکوم کرد:
پرسش: قالَ فَما خَطْبُكَ يا سامِرِيُّ۶: چگونه توانستی این کار را بکنی؟
چگونه توانستی این همه مردم را با خود همراه کنی و این کار عظیم را چگونه مدیریت کردی؟ گفت: بَصُرْتُ بِما لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُها وَ كَذلِكَ سَوَّلَتْ لي نَفْسي: من به چیزی بصیرت داشتم که مردم از آن غافل بودند؛ یک مشت از آثار رسول (موسی) را گرفتم و آن را در میان مردم پخش کردم و هوای نفسم این گونه برایم تحلیل کرد.
می گوید: در این کار به خود تو و گفته ها و آموزه های تو، استناد کردم برخی از آموزه های تو را بهانه کرده و کارم را توجیه کردم، از آثار تو بر علیه راه تو استفاده کردم.
این همه فتنه ها از یک گره کور ناشی می شد گرهی که بینش فردی و اجتماعی را ناتوان می کرد، گرهی از خود آگاه ها و نا خود آگاه ها که از مولفه های زیر تشکیل گردید:
1- مصر زدگی: مصر زدگی مردم بنی اسرائیل از نظر پیچیدگی نمونه منحصر به فرد تاریخ است. زیرا این موضوع دربارۀ هر مردم دیگر دارای یک زمینه واحد است اما دربارۀ روان اجتماعی بنی اسرائیل دارای دو زمینه بود:
الف: هر جامعه عقب مانده (یا عقب نگه داشته شده) نسبت به جامعه قدرتمند و پیش رفته با دیده عظمت می نگرد و خود احساس حقارت می کند، آن جامعه را هوشمند، برتر، و راه و برنامه اش را درست می داند و این یک انفعال قهری
است.
ب: اسارت و بردگی 400 ساله در دست مصریان، بینش آنان به برتری مصریان را به «ایمان» تبدیل کرده بود، و این زمینۀ روان و شخصیت اجتماعی است که دیگر جامعه های عقب مانده تاریخ بدین صورت به آن مبتلا نبودند.
و همین حیثیت اجتماعی به نفع سامری بود. برخی ها وقتی که داستان سامری را می شنوند تعجب می کنند: آیا امکان دارد مردمی این قدر دچار حماقت باشند و به این سادگی فریب سامری را بخورند، به طوری که ماجرا در نظرشان شبیه افسانه می شود. اما یک جامعه شناس اگر به این زمینۀ روح اجتماعی بنی اسرائیل توجه کند و در نظر داشته باشد که جامعه بنی اسرائیل از آغاز با ماهیت بردگی متولد شده بود، 400 سال پیش از آن فقط 12 خانواده بودند که «جامعه» برایشان صدق نمی کرد در همان بردگی به یک جامعه تبدیل شده اند. اگر آنان مصریان را پرستش نیز می کردند حق داشتند تا چه رسد که عمیقاً مصر زده باشند.
چنین زمینۀ روح اجتماعی، مساعد ترین زمینه برای سامری بود و او نیز با نبوغی که داشت بهترین بهره برداری را از آن می کرد.
2- سامری ضمیر نا خود آگاه و شخصیت نا خود آگاه مردم را مخاطب قرار می داد. اما موسی با ضمیر آگاه مردم سخن می گفت.
3- بهره برداری از شخصیت نا آگاه مردم، بهره برداری از یک چیز آماده و موجود، است. اما موسی ابتدا باید آگاهی بیافریند سپس آن آگاهی ها را در ضمیر شخصیت درونی مردم نفوذ دهد، یعنی شخصیت های درون را عوض کند، شخصیت تک تک مردم را از نو بسازد اگر موفق شد در آخرین مرحله از روح اجتماعی تازه ساخته شده، بهره بگیرد.
و این راهی است بس طولانی و سخت دشوار که باید این مراحل طی شود آن گاه زمینه برای برنامه موسی آماده شود.
4- واقعیت گرائی در مقابل حقیقت گرائی: سامری مردم را به واقعیت ها توجه می داد و موسی(ع) در صدد واقعیاتی بود که مطابق حقایق باشند. و این مشکلِ هر پیامبر بود حتی پیامبر اسلام(ص). در صلح حدیبیّه، واقعیت گرائی در مقابل حقیقت گرائی پیامبر اسلام(ص)، به شدت ایستادگی کرد به طوری که رهبری پیامبر به زیر سؤال رفت در حدی که رهبری به شدت نیازمند بیعت مجدد گشت؛ مسلمانان از نو به بیعت با پیامبر(ص) دعوت شدند تا آثار لطمه بزرگ که به رابطه امّت با پیامبر وارد شده بود، بر طرف شود. از همان روز که پیامبر(ص) رحلت کرد جریان واقعیت گرا حکومت ساده او را با تقلید از جامعه پیش رفته و متمدن ایران، به یک تشکیلات دیوان سالاری و بروکراسی ایرانی با دفتر و دستک تشکیلاتی، تبدیل کردند که بعدها به صورت دربار خلفای اموی و عباسی در آمد و بزرگ مسئله میان سنی و شیعه همان تعارض واقعیت گرائی و حقیقت گرائی است و مسائل دیگر همگی فرعی و متفرّع بر آن هستند.
مشکل بزرگِ دیگر جامعه بزرگ مسلمانان در «واقعیت گرائی گنگ» است که حتی از نظر برخی حکومت ها شامل پذیرش سلطه غربیان به عنوان یک واقعیت است.
نسبت میان حقیقت و واقعیت «اعم و اخص مِن وجه» است: هر واقعیت مطابق حقیقت نیست؛ واقعیت این است که یزید به مقام امامت مسلمانان رسید اما این واقعیت بر خلاف حق و حقیقت است آنان که امروز هم از یزید و دیگران حمایت می کنند و شیفته قدرت و فتوحات خلفا، خلفای اموی و عباسی هستند، واقعیت گرا از نوع سامری هستند که هرگز فکر نمی کنند اگر واقعیت خلافت، مطابق حقیقت پیش می رفت چه سعادتی برای جامعه اسلامی حاصل می شد. بل که چنین تفکری را با منطق سامری، ایدآلیسم و خیال گرائی می دانند، بر خلاف سرتاسر قرآن.
موضوعات بس مهم: آن چه که در این بین برای یک محقق انسان شناسی و جامعه شناسی مهم است سازگاری واقعیت گرائی از نوع سامری، با خیال پردازی است که برای اهل دقّت عجیب و بس شگفت انگیز است؛ سامری با همه واقعیت گرائی خود، به پرستش گاو به عنوان یک «الهه» معتقد می شود که بالاترین مصداق خیال پردازی است و خلافت ها که بر اساس واقعیت گرائی تاسیس شدند از فلسفه انتزاعی و ذهن گرای یونانی و نیز از صوفیان خیال پرداز با آغوش باز استقبال کردند و با همه امکانات مادی و تبلیغاتی در ترویج آن دو کوشیدند.
سازگاری واقعیت گرائی از نوع سامری با خیال پردازی، هم خصیصه ویژه آن و هم نشان و علامت مشخّصۀ آن است.
آن چه مدرنیته را امروز به بن بست کشانیده و سخن از پایان تاریخ را پیش آورده است همین خصیصه است که در رئالیسم غربی وجود داشت و دارد. عنصر خیال گرائی در رئالیسم و واقعیت گرائی غربی به حدی وجود داشت که عامل براندازی «واقعیت» های بسیاری گشت که از بین رفتن همان واقعیت ها جامعه غربی را و مدرنیته را به بن بست کشانیده است.
مگر همین «به بن بست رسیدن» یک واقعیت نیست؟ عوامل واقعی آن چیست؟ آیا از بین رفتن خیال پردازی ها است؟ یا از بین رفتن واقعیت های بسیار؟ واقعیت های بسیار که در تعریف انسان، در تعریف جامعه، در تعریف حقوق فرد و حقوق جامعه، در تعریف و شناخت ماهیت خانواده و... نادیده گرفته شدند که همه این نادیده گرفتن ها از خیال پردازی هنگفت که در بطن رئالیسم غربی بود ناشی
شد.
مثل این که افسار قلم از دستم در می رود، برگردیم به شمارش مولّفه های تشکیل دهندۀ گره کور که جامعه بنی اسرائیل را کور کرده بود:
5- سامری از نظر مدیریت مرد شماره دوی جامعه، توانا و برجسته است که اعتماد مردم را به خود جلب کرده است.
6- کمک های او به موسی و نهضت، او را به یک قهرمان ملّی تبدیل کرده است.
7- با نبوغی که داشت می توانست راه و روش خود را ترجمانی از راه و روش موسی قلمداد کند.
8- مردم هرگز احتمال نمی دادند که اهداف او با اهداف موسی تضاد داشته باشد.
9- هارون را فردی عابد و زاهد تلقی می کردند و او را مرد عمل
نمی دانستند.
هر سه ضلع این مثلث (هارون، سامری، و مردم) خود را در مسیر راه و آئین موسی می دانستند. و این گره کور چگونه باز شود؟ سامری در برنامه خود محکم و استوار ایستاده است، هارون نیز در مقابل او برنامه او را دقیقاً ضد آئین موسی و انحراف کامل از اصول نهضت می داند و به شدت آن را محکوم می کند. مردم چه کنند؟ گفتند «لَنْ نَبْرَحَ عَلَيْهِ عاكِفينَ حَتَّى يَرْجِعَ إِلَيْنا مُوسى ۷»: همچنان تقدیس و پرستش گاو را ادامه می دهیم تا خود موسی بیاید و تکلیف را تعیین کند.
موسی آمد تندیس را پودر کرد و به دریا (ی مدیترانه) ریخت.
محکومیت: طبق قوانین موسی (و قانون هر جامعه دیگر در آن روز) می بایست سامری اعدام شود. اما موسی با توجه به نفوذ سامری که حتی در پیش از پیروزی در میان بنی اسرائیل داشت می دانست که اعدام او، او را قهرمان خواهد کرد. زیرا شعارها و ایده های سامری با یک سری ادلّه محسوس برای همگان، تایید می شد. شعار پیش رفت و ساختن یک جامعه بنی اسرائیلی پیش رفته مانند جامعۀ متمدن مصر برای همگان محسوس بود لیکن شعارهای موسی هنوز در حالت تئوری بود.
ماجرای گاو طلائی نیز ظاهراً خاتمه یافت اما آرزوی الگوگیری از تمدن مصر در ذهن اکثریت مردم جای گرفته بود حتی پس از سقوط تندیس و از بین رفتن فتنه ظاهراً به برنامه های موسی گردن می نهادند اما مصر زدگی در روح شان جای گرفته بود.: وَ إِذْ أَخَذْنا ميثاقَكُمْ وَ رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اسْمَعُوا قالُوا سَمِعْنا وَ عَصَيْنا وَ أُشْرِبُوا في قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِكُفْرِهِمْ: زمانی که از شما پیمان گرفتیم و کوه طور را بر بالای شما برافراشتیم، این (اصول جامعه مورد نظر است) که به شما دادیم آن را محکم بگیرید و درست بشنوید. گفتند: شنیدیم لیکن (در دل شان گفتند) مخالفت خواهیم کرد. دل های شان در اثر کفرشان با محبت گاو آمیخته بود.
موسی سامری را محکوم کرد که با مردم تماس سیاسی و اجتماعی نداشته باشد و به یک زندگی انزوائی مشغول شود، گفت: فَاذْهَبْ فَإِنَّ لَكَ فِي الْحَياةِ أَنْ تَقُولَ لا مِساسَ وَ إِنَّ لَكَ مَوْعِداً لَنْ تُخْلَفَه ۸ :برو بر تو است که در زندگی همیشه «لامساس» بگوئی. (و می دانم) برای تو وعدۀ دیگر (فرصتی) خواهد بود.
لامساس: باید به هر کسی که می خواهد به تو نزدیک شود بگوئی با من تماس مگیر. اما می دانم که زمانی دیگر موجب فتنه دیگر خواهی شد. و چنین شد: تندیس گاو طلائی رنگ از بین رفت اما محبت گاوهای طلائی رنگ در دل ها مانده بود؛ مردم از کشتن و خوردن گوشت گاوهای طلائی رنگ به شدت خود داری می کردند و عملاً آن ها را تقدیس می کردند تقدیسی که رواج یافت و به صورت یک مشکل بزرگ در قبال برنامه های موسی در آمد.
موسی باید کاری می کرد و این پرستش مشرکانه را از بین می برد که خدایش یاری کرد: مردی را در میان دو قبیله کشتند، قبیله مقتول قبیله دیگر را متهم کرد. ماجرا در حضور موسی(ع) به داوری گذاشته شد؛ فرمان آمد که یک گاو نر اخته نشده طلائی رنگ- یعنی دقیقاً همان گاو که تقدیس می شد- را بکشند تا قضاوت شود. مردم سرسختانه مقاومت کردند، بهانه ها و پرسش ها عنوان کردند. بالاخره مجبور شدند گاو مورد نظر را بکشند: «فَذَبَحُوها وَ ما كادُوا يَفْعَلُونَ ۹»: آن گاو را ذبح کردند در حالی که هرگز نمی خواستند این کار را بکنند.
و مهم این که: به دستور خداوند گاو طلائی رنگ به دست خود سامری و دستیارانش، ذبح شد.۱۰
اما باز هم علاقه به گاو طلائی رنگ در میان بنی اسرائیل از بین نرفت در زمان های بعدی در عهد سلطنت یربعام، دو تندیس گاو طلائی ساخته شد و یکی در «بیت ئیل» و دیگری در «دان» گذاشته شد.۱۱
چنین بود ماجرای مکتب گرائی موسی(ع) و واقعیت گرائی سامری.
سامری چه کسی بود: در المنجد و فرهنگ دکتر معین به تقلید از آن، و دیگرانی چند گفته اند سامره نام شهری بود در فلسطین که امروز شهر نابلس در جای آن قرار دارد. ساکنان آن سامریان نامیده می شدند.
از این عبارت بر می آید که سامره در آغاز نام شهر بوده سپس به ساکن آن، سامری گفتند. اما منابع متعدد از دائرة المعارف ها و لغتنامه ها از آن جمله دکتر معین در ذیل «سامریان» گفته اند: قومی که خود را به سبط یوسف نسبت دهند و کاهنان آنان به سبط لاوی منسوب هستند.
یاد آوری می شود: کاهنان و مدیران معبدها، در همه سبط های دوازدهگانه بنی اسرائیل، اولاد هارون(ع) و از نسل لاوی هستند.
چون قرآن دربارۀ شخصی با عنوان سامری سخن می گوید پیش از آن که بنی اسرائیل وارد فلسطین شوند و گروهی از آنان ساکن آن شهر شوند، معلوم می گردد که سامره نام بخشی از سبط یوسف بوده و نام شهر از آن گرفته شده، نه بر عکس.
پیش از موسی(ع) آخرین پیامبر بنی اسرائیل یوسف(ع) بود، اینک پیامبری به نام موسی از نسل لاوی آمده است، سامری که از نسل یوسف است رهبری و حاکمیت خاندانش را از دست رفته می بیند و می کوشد دستکم به عنوان مرد شماره دو، در اداره جامعه و رهبری، نقش داشته باشد که البتّه از توان و نبوغ بالایی بر خوردار بوده و به آسانی می توانست جریان سازی کند تا موسی را در مقابل عمل انجام شده قرار بدهد و قرار می داد.
در یک روایت آمده است که سامری از اهالی کرمان بوده است. پیام این روایت با چندین پرسش مواجه است:
1- سامری در مصر و نیز در صحرای سینا همراه بنی اسرائیل بوده، یک فرد کرمانی با این همه فاصله مکانی که با مصر و سینا دارد، چرا و چگونه به میان آنان رفته، چنین چیزی خیلی بعید است.
2- جامعه بنی اسرائیل از یک ریشه و تبار بودند و قهراً (به اصطلاح امروزی) روحیه ناسیونالیسم بر آنان حاکم بود همان طور که امروز هم چنین هستند، چگونه ممکن است یک غریبه در میان آنان زندگی کند تا چه رسد که یک فرد با نفوذ و سرنوشت ساز در آن جامعه باشد.
3- قرآن او را سامری که از نسل یوسف است، معرفی می کند و اصل این است که او از همان نسل بوده، نه یک فرد پذیرفته شده در میان شاخه سامره از نسل یوسف.
اما حدیث دیگر داریم که می گوید: نام سامری «اذینویه» و نام برادرش «میذویه» است.
این هر دو هیچ شباهتی به واژه های عبری و عربی ندارند، از واژه های فارسی قدیم هستند که در فارسی قدیم حرف «ذ» با تلفّظی میان حرف «د» و «ذ»، همان طور که امروز هم «گنبد» و هم «گنبذ» تلفظ می شود، بوده است.
و پسوند «وُیه» همان است که در «اشنوُیه»، «نفتوُیه»، «بوُیه»، هست که گاهی
به غلط اشنَویّه، سیبَویه، بَوَیه، خوانده می شوند. همان طور که برخی ها «شیروُیه» را «شیروِیّه» می خوانند.
حدیث اول از سعید بن جبیر (از بزرگان شیعه و مفسر معروف، از اصحاب امام سجاد(ع) که مورد تأیید متون رجال شیعه است۱۲) می باشد که می گوید سامری از اهل کرمان است.- بحار، ج13 ص244.
او کسی نیست که چنین سخنی را خود سرانه و از پیش خود بگوید. اما با این همه غیر از خود او، اسمی از راویانی که از او نقل می کنند در میان نیست و به اصطلاح، حدیث از نظر سند مرسل است.
حدیث دوم: صدوق در «عیون الاخبار» ج2 ص183: ابی، قال حدثنا علي بن إبراهيم بن هاشم، عن أبيه، عن علي بن معبد، عن الحسين بن خالد، عن أبي الحسن (ع) قال: ...إن الذين أمروا قوم موسى (ع) بعبادة العجل كانوا خمسة أنفس و كانوا أهل بيت يأكلون على خوان واحد و هم أذينوية و أخوه مبذوية و ابن أخيه و ابنته و امرأته هم الذين أمروا بعبادة العجل و هم الذين ذبحوا البقرة التي أمر الله تبارك و تعالى بذبحها: امام رضا(ع) فرمود: آنان که قوم موسی(ع) را به پرستش گاو نر وادار کردند پنج نفر بودند که اهل یک خانواده و از یک سفره می خوردند و آنان عبارت بودند از: اذینویه و برادرش میذویه و پسر برادرش و دخترش و همسرش.
این حدیث در «محاسن برقی» ج2 ص318 نیز آمده است و در بحار، ج13 ص216 و ج99 ص295 به نقل از «خصال صدوق» به جای «اذینویه»، «اذیبوه» آمده در حالی که در متن خود خصال (ج1 ص292) «اذینونه و اخوه مبذویه» آمده، هر دو اشتباه خطی و یا چاپی است و آن چه در عیون الاخبار آمده درست است. ۱۳
۱ از آن جمله انقلاب فرانسه و انقلاب اسلامی ایران.
۲ سوره اعراف، آیه 138.
۳ سوره بقره آیه 61.
۴ اهبطوا: بریزید. همان طور که می گویند: از این اطاق بریزید بیرون. اما در معنی اهبطوا تنزل و سقوط هم نهفته است یعنی برگردید به زندگی ذلیلانه بردگی که در مصر داشتید.
۵ اصطلاح «گوساله» به غلط معروف شده در قرآن «عجل» آمده به معنی گاو نر اخته نشده که آن را تنها برای تلقیح نگه داری می کنند و از کارهای دیگر و امور کشاورزی معافش می دارند که اگر خوب تغذیه شود زیبا ترین و پر ابهت ترین جانور می شود.
۶ سوره طه آیه 95.
۷ سوره طه، آیه 91.
۸ سوره طه، آیه97.
۹ سوره بقره، آیه71.
۱۰ شرح این موضوع پس از سطرهائی خواهد آمد.
۱۱ هاکس، قاموس کتاب مقدس، ذیل لفظ گوساله.
۱۲ جامع الرّوات، ج1 ذیل سعید بن جبیر. و معجم رجال خوئی، ج9 ذیل همان.
۱۳ و در «علل الشرایع» چاپ حیدریه ص440، اذیبویه و مذویه، آمده است.


