شاهد بازی عارفانه!
شاهد از نظر یک آدم شرقی وبخصوص شاعران،آن جوان نورس ونو خط است که هنوز ریش وبروت نکشیده است. سعدی، حکایتی از شاهد بازی خود در کتاب گلستان دارد که به این موضوع صحه میگذارد:« در عنفوان جوانی، چنانکه افتد ودانی، با شاهد پسری سری وسری داشتم به حکم آنکه حقی داشت( طیب الادا وخلقی کالبدر اذا ابدا):
آنکه نبات عارضش، آب حیات می خورد
درشکرش نگه کند، هرکه نبات، می خورد»
اتفاقا به خلاف طبع ازوی ،حرکتی دیدم که نپسندیدم.دامن ازاو در کشیدم و مهرش برچیدم وگفتم:
« برو هرچه می آیدت پیش گیر سر ما نداری، سر خویش، گیر
شنیدمش که همی رفت ومیگفت:
« شبپره گر وصل آفتاب، نخواهد رونق بازار آفتاب، نکاهد
اما به شکر ومنت باری، پس از مدتی، باز آمد.آن حلق داودی متغیر شده وجمال یوسفی به زیان آمده وسیب زنخدانش چون به گردی نشسته ورونق بازار حسنش شکسته متوقع که در کنارش گیرم کناره رفتم و گفتم:
« آن روز که خط عارضت، بود صاحبنظر، از نظر ، براندی
امروز ، بیا مدی به صلحش کش فتحه وضمه بر نشاندی»
سعدی، در بسیار موارد، بجای شاهد، از « پسر» نام می برد.و چه بسا که از وی، طلب وصال میکند:
« خواب خوش من ای پسر،دستخوش خیال شد
نقد امید عمر من، در طلب وصال شد
برمن اگر حرام شد، وصل تو نیست بوالعجب
بوالعجب آنکه خون من، برتو چرا حلال شد؟
شاهد سعدی، همان « پسر » است، همان شاهد زمینی و(امرد ملیح) است.:
« یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم گرم چو عود برآتش نهند، غم نخورم
ببند یک نفس ای آسمان دریچهء صبح برآفتاب که امشب خوش است، با قمرم»
« یوسف» وحشی با فقی نیز شاهد زمینی اوست، معشوق اوست وقتی میگوید:
«نرگس غمزده اش اینهمه بیمار، نداشت سنبل پر شکنش، هیچ گرفتار، نداشت
« یوسفی بود، ولی هیچ خریدار، نداشت اول آنکس که خریدار، شد ش من بودم
باعث گرمی بازار، شد ش، من ، بودم » ومی افزاید:
« ای پسر، چند به کام دیگرانت، بینم سرخوش ومست، زجام دیگرانت بینم»
سعدی می افزاید که هستند کسانی که با نظر بد، وهوس،به پسران نو خط نگاه میکنند وطمع دارند.اما این عمل خویش را ( نظر بازی) و ( پاکبازی) عنوان میکنند:
« گروهی نشینند، با خوش پسر که: ما، پاک بازیم و صاحبنظر
زمن پرس، فرسودهء روزگار که برسفره حسرت برد روزه دار»
مولوی:
« تن مزن ای پسر خوش دم، خوش کام،بگو بهر آرام دلم، نام دل آرام ، بگو
ور در لطف، ببستی، در امید ، مبند برسر بام، بر آء وز سر هربام، بگو
چونکه رضوان بهشتی، تو، صلای در ده چونکه پیغامبر عشقی، هله پیغام بگو
طوطی وطوطی بچه ای، قند به هر ناز خوری وز شکرستان ازل، آمده ای باز پری
قند تو، فرخنده بود،خاصه که در خنده بود بزم زآغاز بهم چون تو به آغاز، دری»
***
« بروید ای حریفان، بکشید یار ما را به من آورید یکد م، صنم گریز پا را»
حافظ:
مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش
دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش
***
***
بر تو گر جلوه کند شاهد ما ای زاهد از خدا جز می و معشوق تمنا نکنی
حافظا سجده بر ابروی چو محرابش بر که دعایی ز سر صدق جز آنجا نکنی
***
ز میوههای بهشتی چه ذوق دریابد هر آنکه سیب زَنَخدان شاهدی نَگَزید
***
گر آن شیرین پسر خونم بریزد دلا چون شیر مادر کن حلالش
« ای نازنین پسر؛ تو چه مذهب گرفته ای کت خون ما، حلا ل تر از شیر مادر است»
این نازنین پسری که مذهبش را هم نمیداند که چیست وخون خود را مانند شیر مادر برایش حلال گردانیده، کی است؟می بینیم که ( شمس)،مرشد و شاهد مولا نا که الهام بخش همه سروده های آسمانی اش بود، از شاهد بازی وهمجنس پسندی وفساد اخلاقی مردم عصرش،گریزان بوده است.ودرمقابل شاهد بازان وهمجنس پسندان،حساسیت داشته است.واز آنان،بعنوان« آزمندان خدای ناترس» که موجب پلیدی روز گار اند، یاد میکند:« پدر، ترا به جهت آن به تحصیل فرستاد که روزگار، بد است ومردم، طمع می کنند، در پسر.واز خدای، نمی ترسند.» شمس، در سفرهای خود به شیخی میرسد که به (شاهد بازی) شهره بوده است:« روزی شمس،دراسفار خود به شیخی رسید که او راعلت ( شاهد بازی) و ( تفرج صورت) بود، فرمود:« هی، در چیستی؟» گفت: « صور خوبان، چون آیینه است.حق را در آن آیینه مشاهده میکنم» شمس،فرمود:« ای ابله!حق را درآیینهءآب وگل،می بینی؟چرا درآیینهءجان و دل نمیبینی؟و خود را طلبی؟»
شمس و شيخ اوحد الدين کرمانی
نام شمس محمد و نام پدرش على و نام جدش ملك داد است در سال 582 متولد شده است يعنى در آن وقت كه هنوز مردمان بومى آذربايجان به زبان فارسى پنچوى (پهلوى) سخن مى گفتند و اولين گروه مردم ترك در زمان سلطان محمود غزنوى در حوالى سال 415 به سراب آذربايجان آمده اند. و مردم تبريز به هنگام عبور الب ارسلان سلجوقى (463) از تبريز براى جنگ باروم، هنوز با زبان پنچوى (پهلوى) سخن مى گفتند. حسن ريزه يا حسن ريزك، مرد كوچك اندامى كه امپراطور روم را دست بسته به پيش الب ارسلان آورد، در تبريز به ركاب او پيوسته بود كه تركى را به طور ناقص مى دانست و به آن زبان تسلط كامل نداشت.
آن چه مسلم است شمس با افراط در اباحه گرى صوفيان، سخت مخالف بوده و به شريعت احترام مى گذاشته است او در بغداد به خانقاه شيخ اوحد الدين كرمانى رفت و اورا مشغول نظاره زيبا چهرگان و پسران امرد، يافت. گفت: در چيستى؟
اوحد الدين گفت: ماه را در آب طشت مى بينم.
شمس گفت: اگر در گردن دنبل ندارى، چرا در آسمان نمى بينى؟.
گروه اسلام ستيز فروغى (كه باپول در بار پهلوى كار مى كردند) باز با پيرايه هائى كه به اين رفتار شمس بسته اند ارزش آن را از بين برده اند.
اين اباحه ستيزى شمس هم تهور و شجاعت او را نشان مى دهد كه به محض ورود به خانقاه، صاحب آن را اين چنين مى كوبد. و هم از جانب ديگر ناساز گارى او را با بينش محى الدينى خوان گاه قونيه، مى رساند، خانقاهى كه پديده اى به نام «تومان توكدى» و «چراغ سوندرن» و «شيطان پرستان» را ثمر داد.
شمس به اوحد الدين پرخاش مى كند كه چرا به بهانه طريقت، شريعت را زير پا مى گذارد، اما محى الدين علاوه بر ترك شريعت به بهانه طريقت، اساس «گناه كردن» را لازم و ضرورى مى داند و شيطان را مظهر اسم «مضلّ» خدا، مى داند.
همه شواهد و قراين نشان مى دهد شمس در صدد اصلاح خانقاه قونيه و كنترل تصوف چموش مولوى (كه هر خيال را به عنوان حديث جعل مى كرد و انبياء را در مقابل شبانان فداى پلوراليسم محى الدينى خود مى كرد و...) بوده است كه جان خود را در اين راه باخته است.
ملاصدرا:
جالب و شنيدني: صدرا رسالهاي دارد بنام "كسر الاصنام الجاهلية في كفر جماعة الصوفية" در اين رساله همانطور كه از نامش پيداست سخت به صوفيان خروشيده است پس از آنكه دانش ستيزي آنان را نكوهش كرده چنين ميگويد: واكثر اوقاته في التّلاعب والتّمذق بالصّبيان والمردان والمنادمة مع السفهاء والولدان واستماع الغناء و مزاولة آلات الّلهو واللّعب والخسران، ومع هذه الآفة الشديدة والدّاهية العظيمة ادّعي جمع من السّفهاء والحمقاء فيه علم المعرفة ومشاهدة الحقّ والوصول الي القرب ومعاينة الجمال الاحدي. سفينة البحار، ذيل ص.
صدرا صوفيان دانش گريز را "صوفي" و صوفيان دانشپژوه را "عارف" مينامد و گرنه بقول مولّف "فرهنگ معين" خود او يك صوفي است.
ملاصدرا "پرداختن به غلمان زيباروي و امردان ذي جمال" را در اسفار براي همان هدف علم المعرفة و مشاهدة الحق و الوصول الي القرب و معاينة الجمال الاحدي، لازم ميداند. فصل مخصوصي براي اين موضوع باز كرده است: "الفصل 19 في ذكر عشق الظّرفاء والفتيان للاوجه الحسان". آنگاه مردمان كرد، ترك و زنوج را نكوهش كرده است كه از توان درك اين موهبت عاي جزند و از بهرههاي آن محروم. اسفار، ج 7 ص 171 ـ 179.
صدرا آمده همه رتبه هاي زمان مند را بر هم زده و پيدايش جهان و پديده هاي جهان را از تاريخ مندي ارسطوئي خارج كرده آن گاه با تفكيك ذهني وجود از ماهيت و سرايت دادن آن به عينيات جهان واقعي، و اعتباري كردن ماهيت در عينيات جهان، واقعيات را محكوم به خيال، و خياليات را تبديل به واقعيات كرده،«سير طولي» را از جهان بل از جريان علت و معلول سلب كرده و بالاخره يك آش شلّه قلم كار درست كرده كه هم فلسفه ارسطو و هم عرفان عارفان حقيقي و هم دين دين داران و هم فهلوي گرائي شيخ اشراق و هم تصوف صوفيان و هم عشق عاشقان پسران امرد، همه و همه را در يك ديگ به نام اسفار ريخته و بر هم زده و هنوز هم بر هم مي زند، پيش بند كاوه آهنگر را بر سينه و شكم انداخته وبا ملاغه يوناني، كفگير ايران باستان، رشته و سبزي جوكيات هندي، نخودو لوبياي رهبانيت مسيحي، گوشت گوساله يهود سامري، را در اين ديگ پر غليان هي دارد به هم مي زند. ونام اين«محصول التقاطي» را فلسفه اسلام، نهاده است.
آرى تنها يك چيز مىماند: آن خداى ذهنى كه فقط «حقيقة الوجود» است و موجودات ديگر نيز حقيقة الوجود محض هستند پس همه موجودات خدا هستند و بالعكس خداوند همه موجودات است و اين خدا عاشق خود است پس آنچه هست فقط عشق است فقط عشق و بس. چنين فلسفهاى حق دارد بگويد: بهرهجويى از پسران امردجان هستى بل مقصود هستى است.
شگفت است اين فرهنگ تارك دنيايى و پشتپا به دنيا زدن (منهاى عشق)، به حدى بر فرهنگ مسلمانان مسلط گشت كه حتى افراد مقدس و متعبد و حتى متحجران با همه روحيه ضد فلسفه كه داشتند، ناخودآگاه اين واهى بودن واقعيات را در جان و دل خود جاى دادند و بدين ترتيب مسلمانان يك جامعه خيالباف، فاقد روحيه كارى، فاقد روح تحقيق در واقعيات، دور از صنعت، اجنبى با سازندگى و... و... بار آمدند و گداى آستانه جامعههاى كافر، شدند. و شگفتتر اين كه همه اين نكبتها و نكبتبارىها به حساب اسلام گذاشته شد.
شگفت است ليبرال هاى اين چنينى (پيروان ملاصدرا) چرا و چگونه با آقاى سروش ليبراليست، درگير مى شوند و همه نيروهاى خودشان را براى از ميدان خارج كردن او به كار مى برند؟! چرا با فيلم «نوبت عاشقى» مخملباف مخالفت مى كنند؟! آيا فيلم مذكور خيلى بيشتر و شديدتر با فقه و اخلاق تضاد دارد يا گفتار ملاصدرا كه ثمره مكتب او و نتيجه لاينفك اصول انديشه اوست؟!ـ؟! كه مى گويد: بهره مندى از زيبا رويان و پسران امرد، لازم است.
قطعا ایرج میرزا و فروغ فرخ زاد که بی مهابا به توصیف همخوابگی هایش می پردازد اگر در لفافه الفاظ و واژه های دهن پرکن عرفان های کذایی سخن می گفتند بزرگ عارف عصر خود می بودند.!!
ایرج میرزا:
« دیشب دونفر از رفقا، امده بودند در محضر من، ساخته برماحضر ازمن
همراه یکی شان پسری بود، که گفتی چشما نش، طلب میکند ارث پدر، ازمن
از در، نرسیده بهمان نظره ء اول دین و دل ودانش بربود، آن پسر از من
نرد آمد ومشغول شدند آن دو،ولی من در حیله که خوشدل شود این یکنفر ازمن»
صوفی عشقری :
« هرچند یار عشقری، میرزا پسر بود سنجش اگر کند، به حسا بم نمی برد»
« برهمن زاده ای کرده اسیرم شده عمری که وردم، رام رام است»
فروغ فرخزاد:
گنه کردم گناهی پر ز لذت * درآغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی * که داغ و کینه جوی و آهنین بود
در آن خلوتگه تاریک و خاموش * گنه کردم زچشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید * ز خواهش های چشم پر نیازش
در آن خلوتگه تاریک و خاموش * پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت * ز اندوه دل دیوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق * ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش * ترا ای عاشق دیوانه من
هوس در دیدگانش شعله افروخت * شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم * بروی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذت * کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم * در آن خلوتگه تاریک و خاموش
هر كنج دلم را پسري كرده تصرف اين خانه مگر وقف بر اولاد ذكور است"
"ضياء قزويني"


