اسماعيل زهي امام جماعت مسجد مكي: شهادت حضرت زهراء (سلام الله عليها) افسانه است.
پس از سخنراني مولوي اسماعيل زهي (ابو عمار) در خطبه هاي نماز جمعه مسجد مكي زاهدان پيرامون افسانه بودن شهادت حضرت زهراء (سلام الله عليها)، جناب آقاي قزويني مطالبي را در مقام پاسخ به اين هتاكي بيان فرمودند:
(در زير به بخشي از صحبتهاي آقاي قزويني اشاره مي شود، متن كامل را در ادامه مطلب ملاحظه بفرماييد)...
ما نسبت به حضرت فاطمه زهراء (سلام الله عليها) ملاحظه نداريم. پدر ما هم كه از صلب او آمده، چنانچه كوچكترين بي احترامي به آن زهراء(سلام الله عليها) كند، به دهانش ميكوبيم تا چه رسد به مولوي.
حضرت فاطمه زهراء (سلام الله عليها) خط قرمز ماست.
تمام هستي خودمان را فدا ميكنيم
اگر كسي وارد محدوده خط قرمز شود. نه رو دربايستي داريم و نه شبهه و نه تقيه. ...
اين سخن علامه حلي (ره) و كليني (ره) و شيخ طوسي (ره) و ... نيست، سخن امام الائمه أهل سنت است، سخن ابوالمعالي جويني است:
در آخرين لحظات حيات پيامبر اكرم، چشمش به زهراء افتاد و قطرات اشكش جاري شد. سؤال كردم كه يا رسول الله چرا گريه ميكني؟
فرمود وقتي نظرم به زهراء افتاد، به ياد آوردم مصايبي را كه پس از من به زهراء وارد ميشود. ميبينم كه ذلت و خواري داخل خانه زهراء شده، حرمت او را شكستهاند، حق او را به يغما بردهاند، ارث او را تصرف كردهاند، پهلوي او را شكستهاند و جنين او را سقط كردهاند در حاليكه او فرياد ميزند كه يا محمدا، ولي كسي كمك نميكند. از مردم كمك ميطلبد ولي كسي به فريادش نميرسد ... اول كسي كه به من ملحق ميشود، زهراء است. پس او ميآيد نزد من درحاليكه محزون و گرفته و غمناك و حقش غصب شده و به شهادت رسيده است.
از علماي معاصر أهل سنت، آقاي محمد حافظ ابراهيم، شاعر مشهور نيل، از بزرگان مصر است كه قضيه هجوم به خانه حضرت فاطمه زهراء (سلام الله عليها) را در قصيدهاي از فضائل و مناقب عمر آورده است:
و قولة لعلي قالها عمر أكرم بسامعها أعظم بملقيها
حرقت دارك لا أبقي عليك بها إن لم تبايع و بنت المصطفى فيها
ما كان غير أبي حفص بقائلها أمام فارس عدنان و حاميها
چه سخن بزرگ و ارزشمندي زد عمر كه خانهات را آتش ميزنم، با اينكه دختر پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در خانه است، اگر بيعت نكني. مگر كسي شجاعت كسي اينگونه داشت غير از عمر كه به علي اينچنين بگويد. علياي كه خودش يكه تاز ميدان شجاعت و فاتح تمام ميدانها است. به علي چنين حرفي زدن، شجاعت عمر ميخواهد.
اين آقاي مولوي كه در نماز جمعه به حضرت فاطمه زهراء (سلام الله عليها) جسارت داشت و از جمله اين مطلب را مطرح كرده كه:
علي (عليه السلام) كه شير خدا و اسدالله الغالب بود و درب خيبر را به يك دست بلند كرد، چگونه حاضر ميشود ببيند حضرت فاطمه زهراء (سلام الله عليها) را جلوي چشمش مضروب كنند و دخترش را به عقد ضارب، عمر، در ميآورد.
ما در اينجا دو جواب داريم ]يك جواب با استناد به كتب شيعي و ديگري با استناد به كتب اهل تسنن[. اينهايي كه امروز اين را پيراهن عثمان كردهاند و بر سر شيعه ميزنند و اين حرف را ميزنند. اگر از ما شيعيان ميپرسيد، ما ميگوييم كه روايت صحيح در كتاب كافي مرحوم كليني (ره)، ج4، ص346 ميگويد:
آقاي عمر آمد به خواستگاري دختر علي (عليه السلام)، علي (عليه السلام) فرمود كه دخترم كوچك است و وقت شوهر دادنش نيست.
چون اين خواستگاري در سال 17 هجرت بوده، آقاي خليفه دوم هم 57 سال داشت و حضرت أم كلثوم 7 يا 8 ساله بود.
عمر از خانه علي (عليه السلام) بيرون رفت و در وسط كوچه، عباس عموي علي (عليه السلام) را ديد و گفت مگر من عيبي دارم؟ عباس گفت چطور شده؟ گفت رفتم به خواستگاري دختر برادرت، و علي (عليه السلام) مرا رد كرد. قسم به خدا اگر علي (عليه السلام) دخترش را به من ندهد، تمام شرافت و فضائل شما أهل بيت (عليهم السلام) را از بين ميبرم و من دو شاهد درست ميكنم كه بيايند به دروغ شهادت بدهند كه علي (عليه السلام) دزدي كرده و دست علي (عليه السلام) را قطع كرده. اختيار با شماست يا دختر به من بدهيد، يا منتظر اين عكس العمل باشيد.
عقيده شيعه اين است، نه چيز ديگر.
اين قضيه تهديد، در كتابهاي أهل سنت نيز آمده است. آقاي طبراني در معجم كبيرش، ج3، 45 و آقاي هيثمي در مجمع الزوائد، ج4، ص271 ميگويند:
وقتي از علي (عليه السلام) سؤال ميكنند كه چرا دختر به عمر دادي؟
خشونت عمر و سختگيري و تهديد عمر، مرا به اين كار وادشت، من به اين كار تمايل نداشتم.
همچنين در روايت ابن سعد در طبقات، ج8، ص464، وقتي علي (عليه السلام) ميگويد من دختر به تو نميدهم، ميگويد:
و الله ما بك ذلك.
تو همچنين حقي نداري كه به من دختر ندهي.
حاكم اسلامي اولين وظيفهاش دفاع از ناموس مردم است. يك حاكم 57 ساله بخواهد برود به خواستگاري دختر 7،8 ساله و بگويد اگر به من دختر ندهيد، شاهد درست ميكنم كه كه تو دزدي كردي و دستت را ميبرم، اين زيبنده حاكم اسلامي نيست. اين از ديدگاه شيعيان.
اما از ديدگاه أهل سنت. آقايان مطالبي دراين قضيه آوردهاند كه جز ننگ بر دامن خلفاء، چيز ديگري نيست، بلكه طعني است بر آقاي عمر. بطوري اين آب شور گرديده كه برخي علماي أهل سنت دادشان درآمده كه اين چه نسبتهايي است كه شما در قضيه ازدواج أم كلثوم به عمر بن خطاب ميدهيد. آقاي ابن حجر در كتاب الإصابة، ج8، ص465، شماره 12237، كه از كتب معتبر رجالي أهل سنت است، ميگويد:
وقتي عمر به خواستگاري أم كلثوم رفت، علي (عليه السلام) او را بزك كرد و به خانه عمر فرستاد. عمر او را نگاهي كرد و دست زد به ساق او. أم كلثوم گفت: عمر خجالت بكش، ساكت باشد، اگر تو اميرالمؤمنين نبودي، بخاطر اين كارت، دو چشمانت را كور ميكردم.
الاستيعاب، ج4، ص1955
جالب اينكه آقاي سبط ابن جوزي در كتاب تذكرة خواص الأمة، ص321 از علماي أهل سنت گلايه ميكند و ميگويد:
من نميدانم بزرگان، بويژه جد من، در كتاب المنتظم اين قضيه را آورده كه أم كلثوم رفت نزد عمر و دست به بدن او زد. اين كاري كه عمر كرده، زشت است به خدا. اگر أم كلثوم كنيز بود، عمر همچنين حقي نداشت كه قبل از خريداري او، دست به بدن او بزند. تعجب ميكنم كه اين بزرگان، چگونه اين قضيه را به عمر نسبت ميدهند؟!
در كتاب الاستيعاب، ج3، ص1247 و اسد الغابة، ج4، ص157 و الإصابة، ج3، ص44 ميگويند وقتي عمر بن خطاب با أم كلثوم ازدواج كرد، آمد مسجد و صحابه نشسته بودند و گفتند:
رفئوني، فرفؤوه و قالوا: بمن يا أمير المؤمنين: قال بابنة علي بن أبي طالب.
به من تبريك بگوئيد. صحابه گفتند: براي چه تبريك بگوئيم اي اميرالمؤمنين؟ گفت: بخاطر ازدواجم با أم كلثوم.
طبقات كبري، ج8، ص463
كلمه «رفئوني» از سنتهاي غلط جاهليت بود كه در زمان ازدواج و شادي ميگفتند. پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود كه پس از اين، كسي حق ندارد اين واژه را بكار برد، بايد بگويد كه «بارك الله لكم» يا «بارك الله فيكم»
فتح الباري، ج9، ص182 و مسند احمد، ج1، ص201 و سنن ابن ماجه، ج1، ص614 ميگويد كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) ما را نهي كرد از تبريك به روش جاهليت. پس جناب عمر، هنوز بعد از 17 سال، آثار جاهليت در او مانده است. براي كار تبريك، به جاي اينكه بگويد «بارك الله في» يا «به من تبريك بگوئيد»، ميگويد «رفئوني».
اين مطالبي كه شما نقل كردهايد، آيا اينها ميتواند براي جناب خليفه دوم فضيلتي باشد؟ يا نه، ميخواهيد ابرو درست كنيد، ولي ميزنيد چشم را خراب ميكنيد؟
به ما ميگوييد كه شما نسبت به آقاي عمر جسارت ميكنيد، ميگوييد عمر آمده به خانه علي (عليه السلام) حمله كرده است، بين عمر و علي (عليه السلام) رابطه حسنه نبوده و با هم بد بودهاند. خوب! شما اين را در صحيح مسلم آوردهايد به ما چه. صحيح مسلم كه در نزد شما، بعد از قرآن صحيح ترين كتاب است. در صحيح مسلم آمده كه:
جناب عمر بن خطاب چشمش به علي (عليه السلام) و عباس عموي علي (عليه السلام) ميافتد. حدود سي چهل نفر از صحابه هم نشستهاند. عمر ميگويد:
وقتي پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) از دنيا رفت، ابوبكر گفت من خليفه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) هستم، و رأي شما دو نفر (عباس و علي (عليه السلام)) در مورد ابوبكر اين بود كه او دروغگو و گنهكار و حيله گر و خائن است. وقتي ابوبكر از دنيا رفت، من گفتم كه خليفه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) هستم، رأي شما دو نفر (عباس و علي (عليه السلام)) در مورد من اين بود كه من دروغگو و گنهكار و حيله گر و خائن هستم.
صحيح مسلم، ج5، ص153، كتاب الجهاد، باب 15، حكم الفئ
اين قضيه مربوط به اواخر خلافت آقاي عمر است. خود صحيح مسلم ميگويد كه رابطه علي (عليه السلام) با عمر و ابوبكر اينگونه بوده و علي (عليه السلام) عقيده داشت كه اين دو نفر دروغگو و گنهكار و حيله گر و خائن هستند. اين در كتاب خودتان است. اول براي كتاب صحيح مسلم توجيه بياوريد، سپس به شيعه اعتراض كنيد كه شما مطالبي ميآوريد كه بين علي (عليه السلام) و ابوبكر و عمر رابطه درستي نبوده، صحيح نيست. مگر خود صحيح بخاري كه ميگوييد تحقيق در صحيح بخاري خيانت و بدعت است، صراحتا نميآورد كه علي (عليه السلام) به ابوبكر گفت:
ولكنك استبددت علينا... حتى فاضت عينا أبى بكر.
اي ابوبكر تو در حق ما أهل بيت (عليهم السلام) استبداد كردي...، از اين اعتراض تند (عليه السلام)، اشك ابوبكر جاري شد.
صحيح بخاري، ج5، ص83 - صحيح مسلم، ج5، ص153
همچنين صحيح بخاري و صحيح مسلم صراحت دارند:
فارسل إلي ابي بكر ان ائتنا و لا يأتنا أحد معك كراهية لمحضر عمر.
علي (عليه السلام) فرستاد كسي را تا ابوبكر بيايد به خانه او و با هم صحبت كنند، ولي كسي را با خود نياور، چون از حضور عمر كراهت داشت.
صحيح بخاري، ج5، ص83 - صحيح مسلم، ج5، ص154
علي (عليه السلام) حاضر نبود با عمر بنشيند و از ملاقات با عمر اكراه داشت. اين سخن شيعه نيست، سخن خود شماست. نه در كتابهاي غير معتبر، بلكه در كتابهاي صحيح بخاري و صحيح مسلم.


