آيا بيعت معطي سمت است؟!
و بيعت مردم در سرزمين غدير با علي (ع) بر همين اساس اساسي بوده. يعني «بيعت معطي سمت» نبوده بل همانند بيعتهائي که با پيامبر (ص) شده بود کاربرد «اشهد» را داشت. بيعت کنندگان نميگفتند اي علي با اين بيعتمان مقام امامت و ولايت را به تو داديم. بل به ولايت علي که خود داشت، اقرار و تقرير ميکردند. اين شما و اين متون حديثي و تاريخي.
کمي اين مسئله را بشکافيم (گرچه اين موضوع را در يکي از کتابهايم آوردهام در اين جا تکرار ميشود): اگر همۀ مردم جهان اشهد اَن لا اله الاّ الله بگويند يا نگويند، خدا خداست آنان با اشهد گفتن سمت خدائي را به خدا اعطا نميکنند.
همين طور هم اگر همۀ مردم ميگفتند اشهد انّ محمداً رسول الله يا نميگفتند، محمد (ص) نبوت و امامت را داشت، و آنان با اين سخنشان سمت نبوت و امامت را به پيامبر (ص) نميدادند.
همين طور چند بار که با رسول خدا (ص) بيعت کردند، بيعتشان همان کاربرد «اشهد» را داشت و معطي سمت نبود. همين طور نيز بيعت در غدير با علي (ع). اما بيعت سقيفه يک بيعت معطي بود که سمت خلافت را به ابوبکر داد. يعني چيزي که او نداشت به او دادند. از آن تاريخ به بعد هر بيعتي که در جامعه اسلامي شده، معطي سمت است مگر بيعت آن هفتاد و دو نفر در شب عاشورا.
اکنون که سخن به اين جا رسيد لازم است عرض کنم: در اين سالها گاهي زمزمههائي از برخي افراد شنيده ميشود که آيا مجلس خبرگان ايران معطي است يا کاشف؟ ـ ؟ از ديدگاه تشيع ولايتي و مطابق اصول آن، کاشف است نه معطي سمت. خبرگان کشف ميکنند که در ميان افراد واجد صلاحيت، اين شخص سمت ولايت را دارد. و در اسلام نظر خبره و متخصص در کار و رشته تخصصي خود، حجّت است. اما از ديدگاه شيعه وصايتي ـ که شرحش خواهد آمد ـ مجلس خبرگان معطي سمت است و سمت ولايت را به شخص مورد نظر ميدهد.
علي (ع) در بينش مکتب تشيع ولايتي، «وليّ الله» است يعني سمت نبوت را ندارد اما سمت امامت پيامبر (ص) را او نيز دارد. و لذا شيعه ولايتي بالفظ «اشهد» ميگويد: اشهد انّ عليا وليّ الله. تشيع ولايتي علي(ع) را «حجۀٌ من عندالله» ميداند نه فقط منصوب از ناحيه پيامبر (ص). او را ذي حق امامت ميداند نه فقط به دليل وصايت و وصيت رسول اکرم (ص). وصيت و وصايت ابلاغ فرمان «بلّغ ما انزل اليک» است. و همين طور وصايت و وصيت علي (ع) درباره امام حسن (ع) و وصيت امام حسن درباره امام حسين (ع)، تا آخرين امام (عج).
و اين امامت با اين ماهيت بر اساس همان روح القدس است. اين روح تا پيامبر (ص) زنده است در وجود علي (ع) هست اما خاموش است (تعبيري است به عنوان مثال) و همچنين در وجود امام حسن (ع) تا زماني که علي (ع) زنده است و همين طور تا آخرين امام (عج).
بر اساس اين مباحث (که گفته شد پيامبر با روح القدس زندگي نميکند با همان دو روح غريزي و روح فطري که مردم زندگي ميکنند، زندگي ميکند حتّي به وقت پوشيدن کفش، کفش را تکان ميدهد) پاسخ آن پرسش ـ که «اگر امام حسن علم غيب داشت و ميدانست آن آب مسموم است چرا آن را نوشيد؟» و بعضيها ادامه ميدهند «مگر اين کار خودکشي نيست؟» و برخي ديگر آيه هم ميآوردند «لا تلقوا بايديکم الي التهلکۀ» روشن ميشود. همچنين ديگر امامان (ع).
و ماجراي امام حسين (ع) اساسا جاي چنين پرسشي نيست؛ مگر قرار است هر قيام براي پيروزي باشد؟! قيام براي شهادت و احياي دين با خون، گاهي ارجمندتر و با ارزشتر از قيام به خاطر پيروزي است.
منبع: کتاب مکتب در فرایند تهاجمات تاریخی. نوشته استاد مرتضی رضوی.






